![]() |
![]() |
|
| پرتقال خورشید کوچک زمینی |
|
این شبای پرتقالی مال تو نجاتی اصل شعرت برام نیومده. من هم برای اینکه مجبور بشی اصلش رو برام بذاری اینو هیمن جوری می ذارم. به هر حال جون شعرت در خطره. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:52 توسط پرتقالی |
|
|
چند روز پیش معاون حوزه کاری ما در یک جلسه غیرمنتظره و به قول خودش دوستانه بهمون خبر داد که می خواد از ادارمون بره. این جلسه دوستانه در شرایطی برگزار می شد که همکاران معاونت مربوطه در دشمنانه ترین حالت نسبت به هم به سر می بردن. طبق روال بعد از صحبت های آقای معاون بقیه همکاران هم طی جملاتی از رفتن ایشون اظهار تاسف کردن و برای آقای معاون آرزوی توفیق در سمت های آتی کردند. البته از اون آرزوهای توفیق که اگر نباشه هم واسه دنیای آدم بهتره هم واسه آخرت. من که دلم از دست آقای معاون خیلی پر بود وقتی نوبتم شد صحبت کنم اول چند تا تیکه درست و حسابی بهش انداختم و دلم خنک شد – البته یکی دوتاش بی جواب نموند - بعدش هم برای خالی نبودن عریضه براش آرزوی توفیق کردم و گفتم: دعا می کنم همیشه هر جا که هستید موفق باشید. وقتی این جمله های می گفتم پیش خودم فکر کردم اگر می شد دید تو مغز آدم هایی که توی این جلسه نشستن چی می گذره واقعا چه محشری می شد. وقتی آقای معاون بره من عمرا بهش فکر هم نمی کنم چه برسه به اینکه براش دعا کنم. ولی بازم صد رحمت به من. این آقای x بارها به خود من گفته بود که این آقا به درد معاونت نمی خوره. چند بار این آقای x جلوی چشم خود من زیراب آقای معاون رو زده باشه خوبه؟! دیگه همه می دونن آقای x واسه پست معاونت دندون تیز کرده. حالا نشسته با یه قیافه ای که انگار اقوام درجه یکش مردن در باب آسیب هایی که با رفتن آقای معاون متوجه اداره می شه نطق می کنه. آن چنان هم رفته توی حس که ناموس و جون بچه و هر چی رو که بگی راه به راه برای اثبات حسن نیتش قسم می خوره. اون یکی همکارمون که البته خودش رو بهترین گزینه برای تصدی پست معاون بر باد رفته می دونه حین آرزوی توفیق برای آقای معاون چنان قیافه ای به خودش گرفت که می گفتی هر آن بغضش می ترکه و سیل اشک ایشون کل اداره رو با خودش می بره. بعد از اینکه جلسه تموم شد به اومدن و رفتن ها، تقلای آدم ها برای گرفتن پست، زیراب زنی ها و استعداد شگفت انگیز بعضی آدم ها برای فیلم بازی کردن فکر کردم. پیش خودم گفتم: ای کاش هیچ وقت هیچ کس برای من آرزوی توفیق نکنه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:29 توسط پرتقالی |
|
|
الان خیلی وقته که با هم، هم مسیریم. این مسیر مشترک با عث شده با هم خیلی صمیمی بشیم. برام تعریف کرده بود یه نفرو خیلی دوست داره. گفته بود به خاطرش گریه هم کرده. حتی خیلی دعا کرده که بهش برسه ولی نشده. همیشه بهم می گفت:" یه وقتایی از صمیم قلب واقعا دلم می خواد توی خیابون ببینمش. الان یک سال و نیمه که هرروز دارم توی این خیابون می رم و می یام حتی یه بارم ندیدمش."
آخه خونشون توی خیابون کریم خان بود. دفتر روزنامه ی ما هم همون دوروبراست. بعدش می گفت:"وقتی آدم کسی رو نخواد ببینه همش جلوی چشمش سبز می شه ولی..." این جمله ها رو به همین ترتیب پشت سر هم می گفت. با اینکه اینقدر این جمله ها رو بهم گفته بود که تقریبا حفظ شدم ولی هر بار که می گفت انگار برای بار اول تو عمرش داره این جمله ها رو به زبون می یاره. وقتی می گفت قیافش یه جور خاصی می شد. من دلم براش می سوخت. من مطمئن بودم خیلی دوستش داره. مثل آدم های عاقل دوستش داشت نه مثل بچه ها. شماره تلفنش رو هم داشت ولی بهش زنگ نمی زد. می گفت: "به چه بهانه ای بهش زنگ بزنم." خوب راست می گفت. یه بار با یه حسرت خاصی بهم گفت: "من با زبون بی زبونی بهش نشون دادم که دوستش دارم. من خیلی بیشتر از سهمم غرورم رو شکستم." ولی من هیچ وقت نفهمیدم از این موضوع پشیمونه یا نه. دیروز مثل همیشه داشتیم می رفتیم دفتر روزنامه. از زیر پل کریم خان رد شدیم و رفتیم اون طرف خیابون. ساکت بود. یه دفعه گفت: "اون رو دیدی که از کنارمون رد شد؛ خودش بود." من برگشتم ولی دیر شده بود. ندیدمش. چشمام گرد شده بود. پرسیدم اونم تو رو دید؟ گفت:"آره" گفتم: پس چرا سلام نکردی؟ جوابی نداشت. به راحتی سرش رو انداخته بود پایین و از کنارش رد شده بود. دیگه راجع به این موضوع چیزی نگفت. توی دفتر روزنامه هم چیزی نگفت. شب هم که داشتیم برمی گشتیم خونه چیزی نگفت. مطمئنم بعدا هم چیزی نمی گه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:29 توسط پرتقالی |
|
|
نمی دونم دیشب قسمت آخره سریال حلقه سبز رو دیدی یا نه؟ این سریال از معدود سریال هاییه که من موفق شدم از همون قسمت اول تا انتها دنبالش کنم. سریال حلقه سبز که کار آقای حاتمی کیا است بر خلاف عادت سریال های ایرانی پایان خوبی داشت. منظورم از پایان خوب این نیست که مثل فیلم های بالییود در محیرالعقول ترین شکل همه چیز ختم به خیر می شه. منظورم اینه که سریال خیلی هنرمندانه تمام شد. این جهان همچون درخت است ای کرام ما بر او چون میوه های نیم خام سخت گیرد خام ها مر شاخ را زانکه در خامی نشاید کاخ را چون بپخت و گشت شیرین لب گزان سست گیرد شاخ ها را بعد از آن من وقتی این سریال تمام شد نا خودآگاه یاد ابیات فوق از مولانا افتادم: حسن گلاب همان خامی است که در قسمت اول سریال یعنی در نخستین روزی که جسمش را ترک می کند به صورت و ظاهر یک کودک ولی در ابعاد بزرگ، با پشت سر گذاشتن اتفاقاتی ناگهان در هفتمین روز که جمعه شب نیز هست پس از نیایش و اشک ریختن در امامزاده در هیبت پیری پخته ظاهر می شود. حسن گلاب، از زمین جدا شده و در بند عشق زمینی، از خاک بر افلاک می رسد. در این سریال مرگ، سخت و تلخ نیست. مرگ گلبهار و حسن گلاب مرگی سبز، آغاز شروعی سبز، پیوندی سبز و تداعی گر عنوان حلقه سبز است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 8:25 توسط پرتقالی |
|
|
در شرایطی که ۹۰ درصد زیست بوم ایران قربانی سدسازی غیر اصولی است آقای وزیر، سبز شدنت مبارک!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:19 توسط پرتقالی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پرتقال
آرام و صبور درنطفگی در دامان مادر پشت برگ های سبزسبز پنهان می شود و با آفتاب به رسم کودکی قایم باشک بازی می کند و آفتاب به رسم تجربه و پختگی پرتقال را به بازی می گیرد پرتقال کوچک بزرگتر می شود و آفتاب رنگش می کند و پرتقال دیگر در بین سبزی برگ ها گم نمی شود آفتاب رنگ بلوغ بر صورتش می پاشد بلوغ برای پرتقال هدیه آفتاب است و بلوغ برای پرتقال حکایت تمام شدن است حکایت چیده شدن است حکایت خورده شدن است حکایت دل سرخ پرتقال است ح. مشایخی |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 بهمن 1386 فروردین 1385 اسفند 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
| پیوندها |
|
سویدا |
|
RSS
|